خوش اومدی پسر نازنینم
سلام به پسر گلم درسته خیلی دیر اومدم اما الان میخوام از اولی که پا توی این دنیا گذاشتی برات بنویسم خب بریم که وقت تنگه😆
دکتر برای 24 آذر 98 وقت داد و نامه بیمارستان رو نوشت وخلاصه صبح 24آذر به همراه بابایی رفتیم دنبال مامان جون فاطمه و راهی بیمارستان شدیم خلاصه که اونجا بعد از کارای اداری و گرفتن اتاق خصوصی من و بردن داخل اتاق و لباس بیمارستان دادن تا بپوشم خلاصه که دکتر ساعت 12 اومد و من و بردن اتاق عمل و اونجا ازم پرسیدن به چه روشی میخوای زایمان کنی بیهوش یا بی حس منم که استرس داستم دکترای اونجا خودشون بی حسی رو پیشنهاد دادن خلاصه یه امپول رو داخل کمرم تزریق کردن که خیلی هم دردناک بود وبعد روی تخت خوابیدم و حس پاهام رفت دیگه نمیتونستم تکون بخورم وعمل شروع شد و دکتر مهربونم گفت اصلا نگران نباش و بعد از 5دقیقه صدای قشنگ شما رو شنیدم خیلی خوشحال بودم یه حس خاصی داشت وقتی اوردنت و صورتت رو به صورتم چسبوندن وای پر از عشق یه تیکه از وجودم رو حس میکردم خیلی خوشحال بودم بعد دکتر یه امپول زد و گفت بخواب راحت دیگه نفهمیدم چی شد ساعت 1 بهوش اومدم تو ریکاوری بودم هنوز پاهام حس نداشت خیلی خوشحال بودم که درد نداشتم آخه موقع خواهرت بعد از بهوش اومدن خیلی درد داشتم و گریه میکردم ولی موقع شما نه خلاصه بردنم تو اتاق و بابایی و مامان جون رو دیدم و کلی خوشحال شدم اما همش خوابم میومد خلاصه که شما رو اوردن که ببینیم خواهرجونت کلی ذوق داشت بابات رو که نگو نمیدونست چکار بکنه خلاصه همه خوشحال بودن از اومدنت عزیزکم 😙
راستی وزنت موقع تولد 3200بود و قدت 49


خوش اومدی پسر نازنینم
